یسلام دوستان خبری از هیچکی نیست مثل اون شاگرد اتوبوس شدیم که به راننده گفت : آقای راننده برای کی رانندگی می کنی اینها همه خوابیدن . 

حالا نمی دونم من خوابم یا شما . 

بی خیال  مثل اینکه حرفها تاثیر نداری باید همون بلایی که به سر وبلاگهای دیگه آوردیم به سر این وبلاگ بیاوریم ..... 

حال خود دانید . 

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:35  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
سلام دوستان چندی پیش یکی از همشهریان و برادر دوست عزیزم به نام مهدی نوروزی در نبرد علیه گروهک تروریستی داعش  در سامرا شهید شد . 

خواستم هرکی دوست داره تحقیی کنه و یا بیشتر این عزیز را بشناسه کاری کرده باشم  لذا یک لینک آماده از تصاویر و... این عزیز گذاشتم  تا راحت باشید .https://images.search.yahoo.com/search/images;_ylt=A0LEVyaIWehU4BUASAtXNyoA;_ylu=X3oDMTEzNTc5dHM4BGNvbG8DYmYxBHBvcwMxBHZ0aWQDVklQNTc2XzEEc2VjA3Nj?p=%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF+%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C+%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C&fr=yfp-t-203 

شادی روح شهدای اسلام و انقلاب خصوصا این عزیز و شهیدان غلام و خیرالله و مصطفی و عبدالله گرامی و همچنین جانباز متوفی حاج فیض الله گرامی صلوات . 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:47  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
روزی روزگاری در زمان‌های قدیم مرد خیاطی کوزه‌ای عسل در دکانش داشت. یک روز می‌خواست دنبال کاری از مغازه بیرون برود. به شاگردش گفت: «این کوزه پر از زهر است. مواظب باش به آن دست نزنی و من و خودت را در دردسر نیندازی.»
شاگرد که می‌دانست استادش دروغ می‌گوید، حرفی نزد و استادش رفت. شاگرد هم پیراهن یک مشتری را برداشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟»
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم از ترس شما زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم.»
+ نوشته شده در  شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:33  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
هر چه می خواهی گناه کن
جوانی محضر امام حسین (ع) رسید و گفت: «من مردی گناهکارم و نمی‌توانم خودم را در انجام گناهان باز دارم، مرا نصیحتی فرما.»
امام حسین (ع) فرمودند: «پنج کار را انجام بده و آنگاه هر چه می‌خواهی گناه کن.
اول: روزی خدا را مخور و هر چه می‌خواهی گناه کن.
دوم: از حکومت خدا بیرون برو و هر چه می‌خواهی گناه کن.
سوم: جایی را انتخاب کن تا خداوند تو را نبیند و هر چه می‌خواهی گناه کن.
چهارم: وقتی عزرائیل (ع) برای گرفتن جان تو آمد او را از خود بران و هر چه می‌خواهی گناه کن.
پنجم: زمانی که مالک دوزخ تو را به سوی آتش می‌برد در آتش وارد مشو و هر چه می‌خواهی گناه کن.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:13  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
می گویند کشاورزی آفریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از آفریقا، معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابراین زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال آفریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یأس و نومیدی، خود را در دریا غرق می کند.
اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام آفریقا را زیر پا گذاشته بود حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد!

همیشه برای یافتن فرصت ها و موفقیت درزندگی ابتدا به داشته های خود نگاهی بیندازیم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:0  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.»
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.»
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.»
باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:57  توسط روح لله گرامی گيلان  | 
چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى‌خاست و كلید بر مى‌داشت و درب خانه پیشین خود باز مى‌كرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى‌گذراند. سپس از آنجا بیرون مى‌آمد و به نزد امیر مى‌رفت. شاه را خبر دادند كه وزیر هر روز صبح به خلوتى مى‌رود و هیچ كس را از كار او آگاهى نیست. امیر را میل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چیست. روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید كه پوستین چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى‌خواند. امیر گفت: «اى وزیر! این چیست كه مى‌بینم؟» وزیر گفت: «هر روز بدین جا مى‌آیم تا ابتداى خویش را فراموش نكنم و به غلط نیفتم، كه هر كه روزگار ضعف به یاد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.»امیر، انگشترى خود از انگشت بیرون كرد و گفت: «بگیر و در انگشت كن؛ تاكنون وزیر بودى، اكنون امیرى!» در آیه 5 سوره فاطر آمده است: «...فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَیَاةُ الدُّنْیَا...» یعنی: «زندگی دنیا شما را نفریبد.»
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 16:53  توسط روح لله گرامی گيلان  | 

من کنت مولاه فهذا علی مولاه

با سلام

ضمن تشکر از همه دوستانی که در سفر چالوس و کلاردشت زحمت کشیدند به اطلاع همه عزیزان می رساند برنامه عید غدیر امسال هم همانند سنوات گذشته برقراره.

منتهی مساله در تاریخ برگذاری هستش. دوستان نظر بدهند دوست دارند روز عید غدیر پذیرای آنها باشیم یا جمعه قبلش و یا جمعه بعدش.

گروهی از دوستان میگویند جمعه قبلش باشه بهتره چون روز عید وسط هفته است و مرخصی گرفتن سخته ضمن اینکه شاید بعضی ها بخواهند جاهای دیگر هم بروند و تو معذوریت نیفتند و دیگه اینکه جلسه کاملا خصوصی میشه و با سایر مهمانان روز عید متداخل نمیشه.

دوستان نظر خودشون رو بی تعارف بگویند.برای بنده اصلاً تفاوتی نداره و مهم راحتی بچه هاست.

پس هم اطلاع از حضور بدهید و هم نظرتون رو درباره روزش بگید(علي الخصوص بچه هاي تهران كه رفت و آمد براشون سخته)

----------------------------------------------------------

كسايي كه براي حضور اعلام آمادگي كردن. :

1-ياسر شاملي.  2-علي روحي.  3-هادي عليرضانژاد  4-شاهدرضايي.   5-عباس خدادادي  6-داود حسين نژاد

----------------------------------------------------------

با توجه به نظرات دوستان برنامه همون دوشنبه خواهد بود

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 0:13  توسط سيد امير ميری  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

ممنونیم از همه دوستانی که به چالوس و کلاردشت تشریف آوردند و امیدواریم نواقص را به بزرگواری خود ببخشایند.

به اید دیدار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۳ساعت 11:9  توسط داوود حسین نژاد  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همگی دوستان

طبق قرار قبلی و اطلاع رسانی پیامکی، قراره انشاالله روزهای 23 و 24 مردادماه در خدمت دوستان باشیم. (برنامه ها خانوادگی در نظر گرفته شده .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:21  توسط داوود حسین نژاد  |